تبلیغات
![]() |
|
صفحه اصلی | عشق آسمانی | زندگی عاشقانه | مقاله ی عشق | قطعه ی ادبی | داستان عاشقانه | شعر عاشقانه| ای-کارت| والپیپر عاشقانه | دل نوشته | ترانه های به یاد ماندنی |
تصویری از مهندس میر حسین موسوی (-)
پوستر زیبایی از میر حسین موسوی (-)
عاشقانه ترین فیلمهای 2009 (2) (-)
عاشقانه ترین فیلمهای 2009 (1) (-)
تغذیه ! بخورید ولی چاق نشوید (-)
عروسك عاشقانه + انتخاب همسر-ویژه ولنتاین (-)
شمع های فانتزی- ویژه ولنتاین، سفره هفت سین، مهمانی و جشنها (-)
مجموعه كامل آثار استاد شجریان (-)
لذت یک خرید آسان در فروشگاه آن لاین!! (-)
فال ازدواج از بهترین منابع طالع بینی (-)
جالبترین وبلاگ عکس و کاغذ دیواری (-)
جدیدترین عکسهای بازیگران ایرانی و خارجی (-)
عکس های ویژه ای از مهناز افشار (-)
برای حفظ زندگی مشترکتون از راههای جدید استفاده کنین (-)
راز و رمز شیرین زندگی كردن (-)
دانلود نقشه تهران برای موبایل نسخه ۸۷ (-)
زیباترین قطعات ادبی در دنیای عاشقانه ها (-)
برای عضویت ایمیل خودتون رو در بالا وارد كنید .
آمار بازدیدها:
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدیدها :
اطلاعات سایت :
كل مطالب :
كل نظرات :
مدیران عشق :
عشق
◊ تو را تنها به کسی هدیه می دهم....
◊ خیال تو
◊ خنده ی تو(شعری از پابلونرودا)
◊ به چشم های گناهکارش خیره میشوم
◊ قفس
◊ اشک خدا
نشریه خانواده میعادگاه با بهترین مقالات
دانلود جدیدترین آهنگهای ایرانی
دنیای زیبای بچه های ایران در میعادگاه

داستان عشاق در زمان ملاصدرا
زمانی که فیض کاشانی در قمصر کاشان زندگی می کرد، پدر خانمش، ملاصدرا، چند روزی را به عنوان میهمان نزد او در قمصر به سر می برد.
در همان ایام در قمصر، جوانی به خواستگاری دختری رفت. والدین دختر پس از قبول خواستگار، شرط کردند که تا زمان عقد نه داماد حق دارد برای دیدن عروس به خانه عروس بیاید و نه عروس حق دارد به بیرون خانه برود.
از این رو، عروس و داماد که عاشق و شیدای همدیگر بودند و می خواستند همدیگر را ببینند، به فکر چهره ای افتادند که نه با شرط مخالفت بشود و نه والدین عروس متوجه بشوند.
.
.
داستان عشاق در زمان ملاصدرا
زمانی که فیض کاشانی در قمصر کاشان زندگی می کرد، پدر خانمش، ملاصدرا، چند روزی را به عنوان میهمان نزد او در قمصر به سر می برد.
در همان ایام در قمصر، جوانی به خواستگاری دختری رفت. والدین دختر پس از قبول خواستگار، شرط کردند که تا زمان عقد نه داماد حق دارد برای دیدن عروس به خانه عروس بیاید و نه عروس حق دارد به بیرون خانه برود.
از این رو، عروس و داماد که عاشق و شیدای همدیگر بودند و می خواستند همدیگر را ببینند، به فکر چهره ای افتادند که نه با شرط مخالفت بشود و نه والدین عروس متوجه بشوند.
لذا عروس حیله ای زد و گفت: من فلان موقع به قصد تکاندن فرش به پشت بام می آیم و تو هم داخل کوچه بیا، همدیگر را ببینیم.
در آن وقت مقرر، دختر فرش خانه را به قصد تکاندن به پشت بام برد و فرش را تکان می داد و داماد هم از داخل کوچه نظاره گر جمال دلنشین عروس خانم بود و مدام این جملات را می خواند:
اومدی به پشت بوندی اومدی فرش و تکوندی
اومدی گردی نبوندی اومدی خودت و نشوندی
در این حال، عارف بزرگوار، ملاصدرا از کوچه عبور می کرد و این ماجرا را دید و شروع به گریه کردن کرد.
او یک شبانه روز بلند گریه می کرد تا این که فیض کاشانی از او پرسید:
چرا این گونه گریه می کنی؟
ملاصدرا گفت: من امروز پسری را دیدم که با معشوقه خود با خوشحالی سخن می گفت.
گریه من از این جهت است که این همه سال درس خوانده ام و فلسفه نوشتم و خود را عاشق خدای متعال می دانم اما هنوز با این حال و صفایی که این پسر با معشوقه خود داشت من نتوانستم با خدای خود چنین سخن بگویم. لذا به حال خود گریه می کنم.